• امروز : شنبه, ۱۴ شهریور , ۱۴۰۵
  • برابر با : Saturday - 5 September - 2026
6

از تخته سنگی که پدرم به آن سلام میکرد، تا معمای ۵۰۰۰ ساله سردار گبران در شیمبار اندیکا؛ روایتی از عشق آ فرامرز خان به شاهزاده نگین واحداث پل نگین

  • کد خبر : 12277
  • ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۰:۲۵
از تخته سنگی که پدرم به آن سلام میکرد، تا معمای ۵۰۰۰ ساله سردار گبران در شیمبار اندیکا؛ روایتی از عشق آ فرامرز خان به شاهزاده نگین واحداث پل نگین
سارای خبر _کودک بودم و عشایرزاده. کوچِ خوزستان به چهارمحال و بختیاری، برایم مثل نفس کشیدن بود. یک روز در گذر از منطقه جگنایی، چشمم به تخته سنگی بزرگ و دست تراش افتاد که وسط دشت خودنمایی میکرد. پدرم بی آنکه چیزی بگوید، دست بلند کرد و گفت: "سلام آ فرامرز خان." من در دنیای کودکیم فکر میکردم این اسم آن تخته سنگ است، بزرگتر که شدم دانستم نام انسانها را بر روی سنگها نمیگذارند.سالها بعد، وقتی از پدر پرسیدم چرا به آن سنگ میگفتی آ فرامرزخان، قصه ای شنیدم که نه یک افسانه، که کهنترین سندِ مهندسیِ آب و عشق در دلِ زاگرس بود و آنجا بود که فهمیدم پدرم به آرامگاه سازنده یک تمدن پنجاه هزار ساله سلام می‌کند. این پژوهش، حاصلِ سفرِ من به شیمبار و همراهیِ استاد امید مردانی است؛ تلاشی برای زنده نگه داشتنِ نام مردی که اگر روایتش درست نوشته میشد، شهرتش از فرهادِ کوهکن هم فراتر میرفت.

سارای خبر _کودک بودم و عشایرزاده. کوچِ خوزستان به چهارمحال و بختیاری، برایم مثل نفس کشیدن بود. یک روز در گذر از منطقه جگنایی، چشمم به تخته سنگی بزرگ و دست تراش افتاد که وسط دشت خودنمایی میکرد. پدرم بی آنکه چیزی بگوید، دست بلند کرد و گفت: “سلام آ فرامرز خان.” من در دنیای کودکیم فکر میکردم این اسم آن تخته سنگ است، بزرگتر که شدم دانستم نام انسانها را بر روی سنگها نمیگذارند.سالها بعد، وقتی از پدر پرسیدم چرا به آن سنگ میگفتی آ فرامرزخان، قصه ای شنیدم که نه یک افسانه، که کهنترین سندِ مهندسیِ آب و عشق در دلِ زاگرس  بود و آنجا بود که فهمیدم پدرم به آرامگاه یک تمدن پنج هزار ساله سلام میکند.این پژوهش، حاصلِ سفرِ من به شیمبار و همراهیِ استاد امید مردانی است؛ تلاشی برای زنده نگه داشتنِ نام مردی که آرامگاه  اگر روایتش درست نوشته میشد، شهرتش از فرهادِ کوهکن هم فراتر میرفت.

. سرزمین شلا؛ بهشتی که در زیرِ آب خوابید:

شلا، با بیش از شصت بند و کانال، روزگاری مهدِ کشاورزیِ پیشرفته بود. درهای به طول ۳۵ فرسخ از چشمه سرحونی در شیمبار تا پیرواس، پر از باغات مرکبات، انار، انجیر، توت، انگور، شالیزارها و صیفی جات. قلعه ارک با ۶ طبقه (دو طبقه زیرزمین و چهار طبقه روی زمین)، اقامتگاه پادشاهان ایلامی بود و دو قلعهی دختر و دیز راز بر فراز کوه دِلا، چون عقابهایی سنگی، بر منطقه نظارت داشتند.

اما زلزلهای سهمگین، قسمتی از کوه دِلا را فرو ریخت و دریاچهای به عمق دویست متر و طول بیست کیلومتر، همهی آن بهشت را زیر آب برد.

. نگین؛ شاهزادهای از تبارِ عدالت، و فرامرز؛ وزیری با چکشِ الماس:

در آن روزگار، «اینشوشیناک» شاهِ خردمندِ شلا بود و پس از او، دخترش «نگین» بر تخت نشست؛ زنی با چشمانی چون صبحِ شیمبار. وزیرِ بزرگش، «فرامرزِ سرکوچیر» بود؛ پهلوانی با قامتی بلند و سری کوچک، که مردمش «سردارِ گبران» مینامیدند، چون آیینِ زرتشتیِ نور و راستی داشت.

فرامرز، عاشقِ خاموشِ نگین بود؛ عشقی پاک مثل آبِ سردِ رودخانهی پلِزی که از دلِ زردکوه به سوی گرمسیر خوزستان میرفت.

. قولِ عشق؛ اگر آب را آزاد کنی، همسرِ تو خواهم شد:

نگین از بالای قلعه دختر فریاد زد:

«ای فرامرز! اگر بتوانی آب را رها کنی و دشت را دوباره زنده سازی، به پاداش این مهر، من همسرِ تو خواهم شد.»

فرامرز به چکشِ الماسش تکیه زد و این بیت را زمزمه کرد که بر زبانِ کهنسالان بختیاریها جاریست:

«کوه دلا را بشکنوم، خاکس بویزوم،

مشک و عنبرس کنوم سی زلف عزیزوم.»

. هفت سال چکش زدن؛ تونلی که نفسِ کوه را شکست:

فرامرز هفت سال، شب و روز، در دلِ کوه دِلا چکش زد تا تونلی به طولِ ۳۰۰ متر و ارتفاعِ ۱۰ متر ساخت. آب از دلِ سنگ جاری شد، پلی بر روی آن زد (همان پلِ نگین امروز) و زمین جان گرفت. اما وقتی نگین گفت: «کاش تونل را پایین تر میزدی تا تمام دشت نجات مییافت»، دلِ فرامرز شکست؛ نه از سنگِ کوه، که از کلامِ معشوق. او به جگنایی رفت، همانجا که کوه و دشت در آغوش یکدیگرند، و جان سپرد. آرامگاه تنومندش هنوز پابرجاست و پیران گذشته بختیاری هنگام عبور، زمزمه می‌کردند:

«نگین رو شاد کُنم دوران به دوران،

فرامرزِ سرکوچیر، سردارِ گبران.»

. میراثِ مهندسی که ۵۰ قرن دوام آورد

فراتر از افسانه، آثارِ برجای مانده، یک تمدنِ آبیاریِ پیشرفته را نشان میدهد:

· تونل ۳۰۰ متری با تهویه طبیعی

· پلِ نگین با طاقهای هلالیِ مقاوم در برابر زلزله

· راه سنگفرش «۲۴ آستون» که مسیرِ درشکه ها و کاروانها بوده و هنوز ردِ چرخها بر آن پیداست.

· قلعه های ارکی، دختر و دیز راز با سنگهای دستتراشِ بدون ملات

اینها نشان میدهد که فرامرز تنها یک عاشق نبود؛ او نخستین مهندسِ هیدرولیکِ فلات ایران بود که با چکشی ساده، نظامی آبیاری خلق کرد که هزاران سال ادامه یافت.

. پیام برای نسلِ امروز؛ وقتی دوباره نامِ فرامرز زنده میشود:

امروز، اهالی منطقه هنگام ساختِ هر سد یا تونلی، باید با افتخار بگویند « آ فرامرز اولین بار این کار را بدون هیچ دستگاهی انجام داد.»

این پژوهش، تلاشی است برای ثبتِ این میراثِ فراموش شده. از شما مخاطبان عزیز خواهشمندم اگر اشعارِ برجای مانده از فرامرز یا روایتهای دیگری از این حماسه در ذهن دارید، با ما به اشتراک بگذارید. این گنج، متعلق به همه ما می‌باشد.

«وقتی امروز از پلِ نگین عبور میکنید یا به قلعهی دختر در بلندای دلا مینگرید، فقط به یک ویرانهی سنگی نگاه نمیکنید؛ به یادگارِ مردی مینگرید که برای عشق، کوه شکافت، آب جاری کرد و در سکوتِ دشت، جان داد. او را فرامرز صدا میزدند؛ سردارِ گبران، نخستین مهندسِ عاشقِ تاریخ.»

.هشدار حقوقی و درخواستِ همکاری

«این پژوهش، بر اساسِ روایتِ سینه به سینه کهنسالان بختیاری و مشاهداتِ میدانیِ نگارنده در منطقه شلا و شیمبار، با همراهیِ استاد امید مردانی تهیه شده و تا قبل از این هیچ شخصی در این خصوص مطلبی ننوشته،بنابراین هرگونه استفاده از این گزارش بدون ذکرِ نامِ نویسندگان، سرقتِ ادبی محسوب شده و پیگرد قانونی خواهد داشت. از تمامیِ عزیزانی که اشعارِ گمشده فرامرز یا روایتهای تکمیلی در اختیار دارند، تقاضا داریم با ما تماس بگیرند تا این گنجینه تاریخی را کاملتر به نسلِ آینده بسپاریم.»

لینک کوتاه : https://saraykhabar.ir/?p=12277
  • نویسنده : امید مردانی،سارا ارزانی بیرگانی
  • ارسال توسط :
  • منبع : سارای خبر
  • 1319 بازدید

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 1در انتظار بررسی : 1انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.